۱
فيلم شروع مي شود. دوربين منظره اي از يك باغ چاي را نشان مي دهد. با درختي در گوشه كادر و مسيرسر بالايي پيچ در پيچ و زيبا. زن چاي كار در مسير زيبا حركت مي كند. وسط هاي مسير كه مي رسد پسر بچه اي دوان دوان از گوشه وارد كادر شده و در اندك زماني به زن مي رسد. او را پشت سر گذاشته و به انتها مي رسد. كات! دوباره!
دوربين منظره اي از يك باغ چاي را نشان مي دهد، با درختي در گوشه كادر و مسيري پيچ در پيچ و زيبا. زن چاي كار با چالاكي يك زن روستايي (گيرم كه ساكن شهر باشد) در مسير زيبا حركت مي كند. وسط هاي مسير كه مي رسد پسر بچه اي دوان دوان از گوشه وارد كادر شده و در اندك زماني به زن مي رسد. او را پشت سر گذاشته و به انتها مي رسد. كات! دوباره!
دوربين منظره اي از يك باغ چاي را نشان مي دهد، با درختي در گوشه كادر و مسيري پيچ در پيچ و زيبا. زن چاي كار با متانت يك زن روستايي ميانسال ( گيرم كه فشار كار باعث شده كه در جواني ميانسال به نظر برسد) در مسير زيبا حركت مي كند. وسط هاي مسير كه مي رسد پسر بچه اي دوان دوان از گوشه وارد كادر شده و در اندك زماني به زن مي رسد. او را پشت سر گذاشته و به انتها مي رسد. كات! دوباره!
آقاي كارگردان 10 – 20 بار اين صحنه را مي گيرد و زن كه به نفس نفس افتاده نيز 10 – 20 بار با چالاكي و متانت يك زن روستايي اين مسير را طي مي كند و پسر بچه هر بار در ميانه راه از او پيشي مي گيرد. در برداشت آخر كارگردان با دستيارش مشورت مي كند كه 2000 تومان به زن بدهند. و خاطر نشان مي كند فردا بايد اين صحنه را دوباره بگيرند. زن لبخند ساده اي به لب دارد. لبخندي كه بيش از هر چيز حكايت از ندانستن مي كند. دوست داشتم عليه اين تكرار ها مي شوريد. عليه اين بالا و پايين رفتن ها و به نفس زدن افتادن ها! اما انگار ترجيح مي دهد راضي بماند. بي دردسر!
چند تا زن در وانت نشسته اند و منتظر هم قطارشان اند. زن چايكار به آنها مي پيوندد و مي روند. فيلم تمام مي شود و در تيتراژ مي نويسند با تشكر از زن چايكار!
آقاي كارگردان كارتان حرف نداشت! صحنه اي كه گرفته بوديد از لحاظ زيبايي بصري بي نظير بود. تكرار و تكرار و تكرار زن، اين به بازي گرفته شدنش در ميان باغهاي چاي _كه عده اي مي گويند ديگر نيست، نابود شده _ بي نظير بود. يك چيزي ته دل آدم فشرده مي شد و بعد شكل غم به خودش مي گرفت. مي دانيد آن بخش تيتراژ هم خيلي به دلم نشست. همين كه يادتان ماند بنويسيد با تشكر از زن چايكار! حتماً مي دانيد كه اين زن ها از صبح تا شب توي اين باغها كار مي كنند و دريغ از يك تشكر!
فيلمتان در عين بي ادعايي در خودش حرف داشت! كاش مي شد دوربينتان را برداريد و برويد داخل شاليزارها هم دنبال اين صحنه ها بگرديد. آنجا هم جان مي دهد براي فيلم ساختن. اصلاً همه جاي اين پهنه سبزي كه نامش گيلان باشد جان مي دهد براي فيلم ساختن. چه در شاليزارش كه زنان در گل و لاي غوطه مي خورند و كار مي كنند. چه در كوهستانش كه دستان سياه و پوست انداخته زنان در فصل كار حكايت از باروري خوب درختان گردو دارد و چه در باغ چاي و چه در هر جا. و همين هاست كه اينجا را براي ما از سبز به يك خاكستري، با ته رنگ سبز تبديل كرده.
2
راه كه مي رود عطر نان در كوچه مي پيچد، تمام كوچه را در بر مي گيرد تا به خانه اش برسد. هميشه عده اي هستند كه در عبورش سري تكان دهند و سلام و عليكي كنند. و هميشه بايد بگويد : بفرما گرم نان! نان، نان داغ! هر جا كه عطر نان به مشامم مي رسد ياد اين زن مي افتم! فكر مي كنم اگر در روستاي دوري بود و هر روز صبح سر تنور نان مي پخت بسيار بيشتر طعم خوشبختي را مي چشيد تا اينكه اينجا، در گوشه دور افتاده اي از يك شهر، وا مانده و جذب نشده، نه اينجايي و نه آنجايي، هر روز به نانوايي مي رود و با سادگي روستايي به همسايه اش مي گويد بفرما گرمِ نان! فكر مي كنم اگر در روستا سر زمين شوهرش كار مي كرد _هر چند بي مزد و مواجب_ راضي تر بود تا اينجا كه در فصل كار، پشت وانت مي نشيند و به جايي مي رود تا بيجار كار كند و براي شوهر معتاد و بچه هاي گرسنه اش پول بياورد. آخر سر هم شايد جزئي از همان جماعت باشد كه هر سال پولشان را مي خورند . همان ها كه مي روند در خانه مباشر جمع مي شوند و به در سنگ مي كوبند. سنگ، سنگ ، سنگ!
سنگي به گردو مي زند و پوستش را مي كند. با اين يكي يك كيسه تمام را پوست كنده. اين درخت را كه تمام كند حتماً يك كيسه به خودش مي رسد! چند روز ديگر كار كند گردوي يك سال خانه اش جمع مي شود. خوبي اش اين است كه امسال درختان خوب با آورده اند و مردم كارگر زياد مي خواهند.
هنوز غروب نشده كه راه خانه بگيرد و بفهمد كه رود خانه دومين پسرش را هم گرفته. اولي خودش را به آب انداخت تا از شر زندگي خلاص شود. و دومي از شدت نئشگي در آب افتاد. هنوز نمي داند بايد اين گردوها را كنار بگذارد تا فسنجان شب هفت. همسايه اش مي گويد نمي دانم اين زن چرا بايد هي پسر بزرگ كند و به آب بسپارد! مي گويند سالهاست در يك خانه، اما در اتاقي جدا از همسرش زندگي مي كند. مي گويند وضعشان تا پيش از اعتياد همسر و پسرانش آنقدر ها هم بد نبود. مي گويند وقتي اولين پسرش به آب افتاد بيشترين نفرينها را نثار مردش كرد. و مي گويد« نفرين نشانه ء عجز است».